خدا جونم حواست با منه؟؟؟؟؟؟؟؟
از آدما ناراحتم از گوشه و کنار یه چیزایی می شنوم که حس دل زدگی بهم دست میده.نمی فهمم چرا باید اونی که باید باشه نیست و اون که نباید....مدام توی زندگی م سرک می کشه.ای خدا از این رفتنای گاه و بیگاه خستم خسته. 6 سال دل واپسی بس نیست؟؟؟؟؟؟؟ کتاب می خونم شعر می نویسم حرف می زنم رشد فکری و اجتماعی می کنم واسه خاطر اونه حتی گریه و خنده هامم مال خودم نیست میشه در گوشی بهش بگی مهربون شه؟؟؟؟؟؟؟؟
نه ....
دستان من هرگزنمی توانند این سیب را
عادلانه قسمت کنند!!!!
تو
به سهم خود فکر می کنی
من به سهم تو!!!!!!
+ نوشته شده در جمعه یازدهم فروردین ۱۳۹۱ ساعت 20:29 توسط مریم سادات جواهرزاده
|