گریه را من می کنم
سیفون را تو می کشی
برمی گردیم سر سفره ای
که فقط به اندازه ی دو نفر جا دارد
چایت را تلخ بخور!
وقتی شیرین هم
اسطوره ای ست
که می خواست با دو نفر بخوابد
سیدمهدی موسوی
گریه را من می کنم
سیفون را تو می کشی
برمی گردیم سر سفره ای
که فقط به اندازه ی دو نفر جا دارد
چایت را تلخ بخور!
وقتی شیرین هم
اسطوره ای ست
که می خواست با دو نفر بخوابد
سیدمهدی موسوی
وقتی که حالت از غم دنیا گرفته است
حال من و تمام غزلها گرفته است
دلشوره های خود بخود چند روز پیش
حالا چقدر یکشبه معنا گرفته است
بعد از تو جای آنهمه احساس داغ را
مشتی چرا و باید و اما گرفته است
این سرنوشت غمزده تاوان عشق را
روزی هزار مرتبه از ما گرفته است
حتی خدا نخواست ببیند در این جهان
کار دو عاشق اینهمه بالا گرفته است
یک لحظه چشم بستم و دیدم کسی برام
تصمیم گریه آور کبری گرفته است
حالا منم و میز و دو فنجان قهوه و...
مردی که روی صندلی ات جا گرفته است
حرفی نمی زنم نکند برملا شود
بغضی که توی حنجره ام پا گرفته است
دارد به عمق فاجعه پی میبرد دلم
نفرین نکن که آه تو من را گرفته است!
ززبان حضرت...زهــرا(س) نفس نفس زدنت مي كُشد مراخون لخته هاي روي تنت مي كُشد مـرا
ازخون ِ تـازه... پــيرُهنت لـّکه دار شـد
سُــرخي روي پــــيرُهنت مي كُشد مرا
از طــرز راه رفــتن تو جان من گرفت
اي قد رشـيده!خـَـم شدنت مي كُشد مرا
يــا روگـرفـتـنت نــفسم را بـريده است
يا ايــنكه پـــوشيه زدنـت مي كُــشد مرا
تـــغییر کرده طـرز بـــیان و کـــلام تو
وضــعـيّـت ِ لـب و دَهـنت مي كُـشد مرا
يا تـــكيه روي قــامت ديــوار مي دهی...
يا دسـت بر كــمر زدنـت مي كُشد مرا
پـهلوُ بــازوُ سَـر و سـينت شكسته است
آســـيـب هــاي بـربــدنت مي كُـشد مرا
يا از فــشار آن در و ديـوار جـان دهميا لحظه اي كه مي زدنت... مي كُشد مرا
يا عـُـمرمن به ســربـرسد از فــراق تـو
يا مــــاتم كــمر شــكـنت مي كُــشد مراآنروزبـين كوچه چه رُخ داده فاطمه(س)؟
بُـغض گرفتهء حـسنت(ع) مي كُشد مراهم دخــترت بــــهانهء مــادرگرفته است
هم گـــريه هاي بي كـَفنت مي كُشد مرا
یقین از من و تو مسلمان ترند من و تو که هیچیم این مومنان چرا؟ چون خدا خوب و بد آفرید ولی این مقدس مآبان پاک از اینها و آدم که عصیان نمود تعجب مکن این خوارج دلان ولیکن چه حاصل که در درک دین تفاوت ندارند با اهل شرک
ابوذرترانی که سلمان ترند
کمی از خدا هم مسلمان ترند!
و شیطان و آنها که شیطان ترند
از این جرمها پاک دامان ترند!
کدامین بگو اهل عصیان ترند؟!
اگر از علی اهل ایمان ترند!
دو سه رتبه از گاو نادان ترند
مگر اینکه خشک اند و آنان ترند!
من بهترم و نیست ملالی تو چطور؟
چشمی بزنم گذشته سالی تو چطور؟
تنها نشدم هنوز، گنجشک و درخت
می پرسد از این حقیر حالی تو چطور؟
از یاد نرفته ام و همبسترم است
گل های قشنگ سرخ قالی تو چطور؟
اوضاع خلاصه کاملاً امروزیست
بی دغدغه، روبه راه، عالی، تو چطور؟
چای داغ را یکسره سر کشیدم
نگاه نکردم به قندی که فرصت آب شدن نداشت
نگاه نکردم به تفاله های چای
که چگونه سُر می خورند
در حنجره ای که سلول هایش وا می روند
و به فنجان های نقره ای مادرم
که بعد از نوشیدن هر چای
از دستان لرزانم فرو می افتند
- می شکنند؟
- نگاه نکردم ...
سرت
ادامۀ دریاست
که موج موج
به سنگ می خورد
و باز
عاشق باد است.
پسر نوحم و قربانی طوفان خودم
تک و تنها تر از آنم که به دادم برسند
آنچنانم که شدم دست به دامان خودم
موی تو ریخته بر شانه ی تو اما من
شانه ام ریخته بر موی پریشان خودم
از بهشتی که تو گفتی خبری نیست که نیست
می روم سر بگذارم به بیابان خودم...
آسمان سرد و هوا سرد و زمین سرد تر است
اخوانم که رسیدم به زمستان خودم
تو گرفتار خودت هستی و آزادی هات
من گرفتار خودم هستم و زندان خودم
شب میلاد منه بی کس و کار است ولی
باید امشب بروم شام غریبان خودم...
تو نیستی و این در و دیوار هیچوقت...
غیر از تو من به هیچکس انگار هیچوقت...
اینجا دلم برای تو هِی شور میزند
از خود مواظبت کن و نگذار هیچوقت...
اخبار گفت شهر شما امن و راحت است
من باورم نمیشود، اخبار هیچوقت...
حیفند روزهای جوانی، نمیشوند
این روزها دو مرتبه تکرار هیچوقت
من نیستم بیا و فراموش کن مرا
کی بودهام برات سزاوار؟... هیچوقت!
بگذار من شکسته شوم تو صبور باش
جوری بمان همیشه که انگار هیچوقت...
وقتی تو نیستی ...
شادی کلام نامفهومی ست !
و " دوستت میدارم " رازی ست
که در میان
حنجره ام دق میکند
و من چگونه بی تو
نگیرد دلم ؟
اینجا که ساعت وآیینه و هوا ... به تو معتادند ...
" حسین منزوی "
مهدی فرجی
از وقتی شاعر شدم ، حتی فریادهای یک گوسفند عاشق را در خورشت مادرم احساس میکنم ... !
حال من خوب است اما با تو بهتر میشوم آخ… تا میبینمت یک جور دیگر میشوم با تو حس شعر در من بیشتر گل میکند یاسم و باران که میبارد معطر میشوم در لباس آبی از من بیشتر دل میبری… آسمان وقتی که میپوشی کبوتر میشوم میل، میل توست، امّا بی تو باور کن که من در هجوم بادهای سخت، پرپر میشوم…
اصلاًحسین جنس غمش فرق می کند
این راه عشق پیچ وخمش فرق می کند
اینجا گدا همیشه طلبکار می شود
اینجا که آمدی کرمش فرق می کند
شاعر شدم برای سرودن برایشان
این خانواده، محتشمش فرق می کند
"صد مرده زنده می شود از ذکر یا حسین"
عیسای خانواده دمش فرق می کند
از نوع ویژگی دعا زیر قبه اش
معلوم می شود حرمش فرق می کند
تنها نه اینکه جنس غمش جنس ماتمش
حتی سیاهی علمش فرق می کند
با پای نیزه روی زمین راه میرود
خورشید کاروان قدمش فرق می کند
من از حسینُ منی پیغمبر خدا
فهمیده ام حسین "همش" فرق می کند
این روزها که میگذرد، جور دیگرم
دیگر فکر و خیال تو افتاده از سرم
دیگر دلم برای تو پرپر نمیزند
دیگر کلاغ رفته به جلد کبوترم
دیگر خودم برای خودم شام میپزم
دیگر خودم برای خودم هدیه میخرم
دیگر بلد شدم که خداحافظی کنم
دیگر بلد شدم که بهانه نیاورم
اسمت چه بود؟ آه از این پرتی حواس
این روزها من اسم کسی را نمیبرم
آثار خیمه های غمت دیده می شود..
افتاده سینه ام به تپشهای انتظار
از روی تل دل، حرمت دیده می شود...
همراه بسیار است، اما همدمی نیست
مثل تمام غصهها، این هم غمی نیست
دلبستهی اندوه دامنگیر خود باش
از عالم غم دلرباتر عالمی نیست
کار بزرگ خویش را کوچک مپندار
از دوست دشمن ساختن کار کمی نیست
چشمی حقیقت بین، کنار کعبه میگفت
انسان فراوان است، اما «آدمی» نیست
در فکر فتح قلهی قافم که آنجاست
جایی که تا امروز بر آن پرچمی نیست
شوق پر کشيدن است در سرم قبول کن
دل شکسته ام اگر نمی پرم قبول کن
اينکه دور دور باشم از تو نبينمت
جا نمی شود به حجم باورم قبول کن
گاه پر زدن در آسمان شعرهات را
از من - از منی که يک کبوترم قبول کن
در اطاق رازهای تو سرک نمی کشم
بيش از آنچه خواستی نمی پرم قبول کن
قدر يک قفس که خلوتت بهم نمی خورد
گاه نامه می برم - مياورم - قبول کن
پاکم آنقدر که آسمان صاف تيرماه
با تو چشم پاک يک برادرم - قبول کن
هی نگو که عشقمان جداست شعرمان جداست
بی تو من نه عاشقم نه شاعرم قبول کن
آب ...
وقتی آب اين قدر گذشته از سرم
من نمی توانم از تو بگذرم قبول کنبدون اینکه بخواهم شبیه او هستم
شبیه مرد پر از درد روبرو هستم شبیه مرد پر از درد های پنهانی که رفته باز در افکار خود فرو هستم تو کیستی؟ تو همان حس ناب مشترکی که با تو یک سره در حال گفتگو هستم تو کیستی؟ تو همان واژه صریح ولی من آستانه یک بغض در گلو هستم هم از عشیره ی اشکم هم از قبیله ی غم شبیه ابر بهاری بهانه جو هستم چه ماجرای عجیبی است می گریزم و باز به هرطرف بروم با تو روبرو هستم در آستانه ی یک راه پر فراز و نشیب بگیر دست مرا و فقط بگو : هستم