قصه یا غصه؟؟؟؟؟
بیشتر از تصورش
قصه می بافت
خیالش حسابی گرم شد
بی درنگ
.
.
.
آغاز قصه ای ست نبودن من!!!!!!!
بیشتر از تصورش
قصه می بافت
خیالش حسابی گرم شد
بی درنگ
.
.
.
آغاز قصه ای ست نبودن من!!!!!!!
دردم
بغضم
ولی
حرف نمی زنم!
اگر بگم تنهام می زارن
اگر نگم تنهام می زارن
چه قدر این روزا تنهایی خوب تعریف میشه با این همه بزرگی دنیا فقط یه حق انتخاب داری اونم مطیع بودنه.
چه قدر شریعتی خوب گفته:خفه شدن خوب تر است تا حرف زدن با مخاطب وراجی های صد تا یک غاز.
درست موقع تشکیل نطفه م خفه م کردن وگرنه زیرآب این دنیارو خوب می زدم همین!!!!!
از "تو" بدم می آید! ... ببخشید!
تو سنگی!
و من یک تکه شیشه!
"سنگ بودن تو" شاید که شوخی باشد
"ولی شکستن من"
جدی است!
***
از "تو" بدم می آید!
ببخشید!
از واژه ی "تو"
چه می شد اگر همه شعر های "من"
با "تو "آغاز نمی شد؟!
***
می خواهم گریه کنم!
وقتی که زبانت می گیرد
و مرا- لحظه ای- "شما" خطاب می کنی
"من"فاصله "شما"را با "تو"
چگونه باید پر کنم؟؟؟؟؟؟؟؟
حتی
در اتوبوس
هم
برایت جا می گیرم.
یک صندلی خالی
نهایت عشق
من است
به تو.....
در این روزهای پولی!!!!!!!!
دسته اول
آنانی که وقتی هستند هستند، وقتی که نیستند هم نیستند
عمده
آدمها حضورشان مبتنی به فیزیک است. تنها با لمس ابعاد جسمانی آنهاست که
قابل فهم میشوند. بنابراین اینان تنها هویت جسمی دارند.
دسته دوم
آنانی که وقتی هستند نیستند، وقتی که نیستند هم نیستند
مردگانی
متحرک در جهان. خود فروختگانی که هویت شان را به ازای چیزی فانی
واگذاشتهاند. بیشخصیتاند و بیاعتبار. هرگز به چشم نمیآیند. مرده و
زندهشان یکی است.
دسته سوم
آنانی که وقتی هستند هستند، وقتی که نیستند هم هستند
آدمهای
معتبر و با شخصیت. کسانی که در بودنشان سرشار از حضورند و در نبودنشان هم
تاثیرشان را میگذارند. کسانی که همواره به خاطر ما میمانند. دوستشان
داریم و برایشان ارزش و احترام قائلیم.
دسته چهارم
آنانی که وقتی هستند نیستند ، وقتی که نیستند هستند
شگفتانگیزترین
آدمها در زمان بودشان چنان قدرتمند و با شکوهاند که ما نمیتوانیم
حضورشان را دریابیم، اما وقتی که از پیش ما میروند نرم نرم آهسته آهسته
درک میکنیم. باز میشناسیم. میفهمیم که آنان چه بودند. چه میگفتند و چه
میخواستند. ما همیشه عاشق این آدمها هستیم. هزار حرف داریم برایشان. اما
وقتی در برابرشان قرار میگیریم قفل بر زبانمان میزنند. اختیار از ما سلب
میشود. سکوت میکنیم و غرقه در حضور آنان مست میشویم و درست در زمانی که
میروند یادمان میآید که چه حرفها داشتیم و نگفتیم. شاید تعداد اینها در
زندگی هر کدام از ما به تعداد انگشتان دست هم نرسد.
سلام دنیا
سکوتت را بشکن
خسته شدم از بس هر چه شنیدم بازتاب ناله هایم بود
جواب سلامم را بده
امروز روز آخر است
فراموشت ميکنم
ديروز هم روز آخر بود
هر روزِ من
به بهت زدگي مي گذرد
... من هر روز فراموشت مي کنم
اما چه فايده که با هر طلوع خورشيد
دوباره تمام من ميشوي ...
سر بگذار و
امپراطوریات را
بر چین دامن من
بنا کن!
گزارش سازمان هواشناسی
هرچه میخواهد باشد
پس از تو
هوا
پس است!
ـ دلم می خواهد نباشم
مثل تو که نیستی!
ـ خستگی را آغوش تو در می کند
وقتی نیستی
عجالتا چای می خوریم
چه کنیم؟
ـ هر روز به این پای بی خاصیت می گویم
مرا پیش یارم ببر
اما به محل کار می رسم
به محل خرید
به محل خواب!
من فکر می کنم که:
تو فکر کرده ای من….
تو فکر می کنی که :
من فکر کرده ام تو … !
می رسی
ناگهان
شبیه برف
تا بگویمت سَ…
رفته ای
بغض می کنند
در گلوی من
سه حرف!
اگر ماه بودی،
تو
را از لب بركهها
اگر آه بودی،
تو را از دل سینهها
اگر راه
بودی،
تو را از كف خیل واماندهها
تو اما
نه ماهی/ نه آهی/ نه
راهی
فقط/ گاه گاهی
فقط/ گاه گاهی
فقط...
گاه گاه...
.
.
.
از زمین و از زمان؛
مرا
۷ ِ کوچکی بکش
در آسمان...
از آدمها
خستهام،
مثل جنگجویی
از شمارش زخمهایش...
خدا می داند
چقدر دردناک است
برای آدمی که زخم هایش را
حتی از آینه پنهان کرده است
در وصف خود بگوید:
"آی ..."
پرندگان
به هم که میرسند
آشیانه میسازند؛
من و تو
خاطــره
..
باران
یا
دوش آب،چه فرقی میکند؟!
وقتی عاشقی
زیر هیچ کدام
آواز نخواند!
مگر سرنوشت منی اینقدَر
غمانگیز و پیچیده و مبهمی؟
مرا دوست داری ولی تا کجا؟
مرا تا کجا “دوستتدارم”ی؟
نه با تو دلم خوش، نه بی تو دلم…
جهنم-بهشتی، نه! شادی-غمی
تو هم مثل باران که نفرین شدهست
بیایی زیادی، نیایی کمی
جهان، ابر خاموش و بیحاصلیست
بگو باز باران! بگو نمنمی……
حرفی به من بزن! که بدانم هنوز هم…
حتا اگر نباشم، روزی به هر دلیل
در وصف عشق هرچه شنیدیم ناقص است
چیزی شبیه قصهی تاریکی است و فیل
کوتاه اگرچه آمدهام، همتت بلند
دستت اگر رسید به خرمای بر نخیل
*
زنها همیشه دسته گلی آب دادهاند!
اینجا به رود کرخه و آنجا به رود نیل…
پری نبودهام از قصه ها مرا ببرند
پرنده نیستم از گوشهی قفس بخرند
زنم حقیقت پرتی پر از پریشانی
پر از زنان پشیمان که تلخ و دربهدرند
چرا به شاخهی خشک تو تکیه میدادم؟
به دستهات که امروز دستهی تبرند؟
بگو به چلچلههای چکیده بر بامت
زنان کوچک من از شما پرندهترند
بهار فصل پرنده است، فصل زن بودن
زنان کوچک من گرچه سربریده پرند،
در ارتفاع کم عشق تو نمیمانند
از آشیانهی بیتکیهگاه میگذرند
*
به خواهران غریبم که هرکجای زمین
اسیر تلخی این روزگار بیپدرند،
جنگ خاموشی و فراموشی است
با من، درون همین شعر بنشین
من از عاشقانی می گویم
که نداشتم
تو از سفرهایی بگو
که نرفتی
بیرون،
آدم می کشند..وقتی کسی
از زندگیمون میره
مثل این میمونه که ماشین بهمون زده !
اما وقتی
... بهش فرصت میدیم که برگرده
عین این میمونه که همون ماشین
دنده عقب بگیره و از رومون رد شه
دلم می خواست می توانستم "همه" ام را بدهم "همه" اش باشم ..
ولی همه را از دست دادم و او مال دیگری شد..
بنويسيد خداهم خبرازما نگرفت
خبرازبی كسی آدم وحوانگرفت
همه جاغصه ی نان بود وغم دربه دری
... ...
بنويسيد كه نفرين ودعاها نگرفت
دردل حادثه مرديم وفراموش شديم
شب سردی كه دل مردم دنيا نگرفت
ونه سيب است نه گندم گنه ما و شما
نه بهشتی كه درآن حسرتمان جانگرفت
تاكه ابليس شدهمسايه ای ازما وشما
سريك سفره نشستيم وجهان پانگرفت
بعدازآن بودنمك خورده نمكدان كه شكست
ساده گی مرد وخداهم خبرازمانگرفت
به عشــق در نگــاه اول اعــتقاد نــدارم ، ولــی بــه " از چشم افتادن در
يکــ لحــظه " عجـيــب معــتقــدم . . . !!