این فقط یه جوابیه ست به یه همکلاسی متوهم
عینکت رو بردار و واقعیت ها رو ببین.همیشه گفتم قضاوت نکن,حتمآ علت محکمی داشتم.
به سلامت
عینکت رو بردار و واقعیت ها رو ببین.همیشه گفتم قضاوت نکن,حتمآ علت محکمی داشتم.
به سلامت

انسانیت و دیگر هیچ...
شاید دَرد من دلیل خنده کسی شود،
اما خنده من هرگز نباید باعث درد کسی شود
(چارلی چاپلین)
زندگی میکنم ...
حتی اگر بهترین هایم را از دست بدهم ! ! !
چون این زندگی کردن است که بهترین های دیگر را برایم میسازد
بگذار هر چه از دست میرود برود؛
من آن را میخواهم که به التماس آلوده نباشد،
حتی زندگی را ...
نشد که زندگی ام را کمی تکان بدهی
نخواستی سر این عشق امتحان بدهی
نخواستی که بمانی و دردهای مرا
فقط یکی دو سه سالی به دیگران بدهی
نگو که آمده بودی سری به من بزنی
و بعد بگذری و دل به این و آن بدهی
نگو از اول این راه عاشقم نشدی
نگو که آمده بودی خودی نشان بدهی
گناه فاصله ها را به پای من زدی و...
نخواستی به تن خسته ام زمان بدهی
چه اتفاق غریبی ست اینکه دل بکند
کسی که حاضری آسان براش جان بدهی
نشسته ام سر سجاده رو به روی تو بازهنوز منتظرم در دلم اذان بدهی.....
هنوز منتظرم !
وسط یک شب تابستانی ؛
که از شدت تب عرق کرده ام ،
بیایی ...
بیدارم کنی و بگویی :
چیزی نیست !
همه را خواب می دیدی ... !!!
به خاطر سکوتشان، کتاب خواندنشان،
کاری به کار کسی نداشتنشان،
خلوتشان، اتاقشان، استراحتشان،
روی پای خود ایستادنشان، دوست داشتنشان!
گویی جان میدهند برای اتهام بستن
و از همه بدتر اینکه زود فراموش میشود خوبی هایشان...
من تنها کمی متفاوتم
وقتی تمام دردهای دنیا
روی شانه های دخترانه ام
کوه می شود...
من به پهنای تمام کوه پایه ها
لبخند می زنم...

با یک روز مرخصی حل می شود
کمبود وقت
با مدیریت زمان
سایر کمبودها نیز علاجی دارند ...
با کمبود دست هایت چه کنم ؟!

که باورمان نمی شود...
از طرف او بوده ...
اینجاست که می گوییم:
"عجب شانسی آوردم..."
چـــــــه زود ســـــــهم روزهـــــای خوب
" یـادش بـخـــــــــــیـر "
مـیشــــــود ...!

√ هوس کرده ام
زنگ در تمامی دفاتر قبول آگهی را
به منظور ارسال پیام تبریکی
بفشارم
و سفارش کنم
با فونت درشت
به تـــــــــــو تبریک بگویند:
که من
گم شده ام
بی ردی از راهی
تمام تنم می سوزد از زخم هایی که خورده ام
دردِ یک اتفاق که شاید با اتقا قِ تـو
دردش متفاوت باشد ویرانم می کند
من از دست رفته ام ، شکسته ام
می فهمی ؟
به انتهایِ بودنم رسیده ام ؛
اما اشک نمی ریزم
پنهان شده ام پشتِ لبخنـدی که درد می کند