خواندنی

پروفسور فلسفه با بسته سنگینی وارد کلاس درس فلسفه شد و بار سنگین خود را روبروی دانشجویان خود روی میز گذاشت.

وقتی کلاس شروع شد، بدون هیچ کلمه ای، یک شیشه بسیار بزرگ از داخل بسته برداشت و شروع به پر کردن آن با چند توپ گلف کرد.سپس از شاگردان خود پرسید که، آیا این ظرف پر است؟

و همه دانشجویان موافقت کردند.

ادامه نوشته

شاید اینجوری گناه نکنیم...

تصمیمش رو گرفته بود …

ولی قبل از اینکه تصمیمش رو عملی کنه ؛

 کبریتی زد ،

صدای روشن شدن گوشش ، و بوی گوگرد مشامش رو پر کرد

در افکار خودش بود که نگاهش بر چوب کبریت لاغر اندامی لغزید که آتش از سرش به جونش افتاده بود و هر لحظه به انگشتهاش نزدیک می شد …

به خودش گفت مشکلی نیست و تکرار کرد :

من مقاومت می کنم … مقاومت می کنم … مقاومت می …

ناگهان فریادی کشید و چوب کبریت رو بر زمین انداخت …

به خودش گفت : متاسفم ؛ من تحمل آتش ندارم .

منصرف شد .

عشق شکموی من..!

ادامه نوشته

شجاعت یعنی این!

يکي از دبيرستان هاي تهران هنگام برگزاري امتحانات سال ششم دبيرستان به عنوان موضوع انشا اين مطلب داده شد که ''شجاعت يعني چه؟'' محصلي در قبال اين موضوع فقط نوشته بود : ''شجاعت يعني اين'' و برگه ي خود را سفيد به ممتحن تحويل داده بود و رفته بود ! اما برگه ي آن جوان دست به دست دبيران گشته بود و همه به اتفاق و بدون استثنا به ...ورقه سفيد او نمره 20 دادند... فكر ميكنيد اون دانش آموز چه كسي مي تونست باشه؟

دکتر علی شریعتی

داستان یک موفقیت


ادامه نوشته

گیله مرد میگفت : دل دادن به گوش دادنه ؛ نمیشه خود رو دلداده کسی دونست، ولی گوش به حرفهاش نداد ، ( البته گوش دادنی که عمل در پی داشته باشه )

روی تکه ای کاغذ عکس یک قلب رو کشید.

پرسید : میتونی بگی این چیه ؟

با تعجب گفتم : این شکل یک قلب و علامت عشقه !

کاغذ رو از وسط تا زد و گفت : عشق از دو گوش تشکیل شده ؛

میدونی یعنی چی ؟ نمیشه ادعای خداپرستی و عشق به خدا داشت ولی یک گوش ات به خدا باشه و گوش دیگرت به غیر خدا ...

کاغذ رو به دستم داد و رفت ...


در سـن هـشـتـاد و سـه سـالگی از " فـرانک لـویـد رایـت" مـعـمـار بـزرگ و  نـامـدار پـرسـیـدنـد :

از مـیـان کـارهـای بـزرگـی که انـجـام داده ایـد ؛ کـدام را بـیـشـتـر می پـسـنـدیـد ؟

کـه او پـاسـخ می دهـد : کـار بـعـدی را ....

شبلی به درویشی رسید که سخت می گریست.

گفت چرا می گریی؟

گفت دوستی داشتم ، بمُرد

گفت ای نادان! چرا دوستی گیری که بمیرد!

"تذکره اولیای عطار"

از بیل گیتس پرسیدن از تو ثروتمند تر هم هست؟ ...


ادامه نوشته

بی نهایت زیبا و خواندنی


ادامه نوشته

انسانیت و دیگر هیچ...

ادامه نوشته

بیایید کمی خوب باشیم

ادامه نوشته

ساختن آدم ها یا دنیااااااااااا

پدر روزنامه می خواند،

ادامه نوشته

بیایید اینگونه ببخشیم

اکبر عبدی همبازی مرحوم حسین پناهی، خاطره-ای از همکار سابقش می-گوید که خواندن آن خالی از لطف نیست.
اکبرعبدی می-گوید:
«یک روز سر سریال بودیم.
هوا هم خیلی سرد بود.
از ماشین پیاده شد بدون کاپشن.
گفتم: حسین این جوری اومدی از خانه بیرون؟ نگفتی سرما می-خوری؟!
گفت: کاپشن قشنگی بود نه؟
گفتم: آره.
گفت: من هم خیلی دوستش داشتم ولی سرراه یکی را دیدم که اون هم دوستش داشت و هم احتیاجش داشت.
ولی من فقط دوستش داشتم!

من رفتنی م

اومد پیشم حالش خیلی عجیب بود فهمیدم با بقیه فرق میکنه!
گفت: حاج آقا یه سوال دارم که خیلی جوابش برام مهمه
گفتم: اگه جوابشو بدونم خوشحال میشم بتونم کمکتون کنم
گفت: من رفتنی ام!
گفتم: یعنی چی؟
گفت: دارم میمیرم!
گفتم: دکتر دیگه ای.. خارج از کشور؟
گفت: نه همه اتفاق نظر دارن، گفتن خارج هم کاری نمیشه کرد!
گفتم: خدا کریمه، انشالله که بهت سلامتی میده
با تعجب نگاه کرد و گفت: اگه من بمیرم خدا کریم نیست؟
فهمیدم آدم فهمیده ایه و نمیشه گول مالید سرش
گفتم: راست میگی، حالا سوالت چیه؟

گفت: من از وقتی فهمیدم دارم میمیرم خیلی ناراحت شدم از خونه بیرون نمیومدم، کارم شده بود تو اتاق موندن و غصه خوردن.. تا اینکه یه روز به خودم گفتم تا کی منتظر مرگ باشم!؟
خلاصه یه روز صبح از خونه زدم بیرون مثل همه شروع به کار کردم؛ اما با مردم فرق داشتم، چون من قرار بود برم و انگار این حال منو کسی نداشت، خیلی مهربون شدم، دیگه رفتارای غلط مردم خیلی اذیتم نمیکرد! با خودم میگفتم بذار دلشون خوش باشه که سر من کلاه گذاشتن.. آخه من رفتنی ام و اونا انگار نه!

سرتونو درد نیارم من کار میکردم؛ اما حرص نداشتم.. بین مردم بودم؛ اما بهشون ظلم نمیکردم و دوستشون داشتم..
ماشین عروس که میدیم از ته دل شاد میشدم و دعا میکردم.. گدا که میدیدم از ته دل غصه میخوردم و بدون اینکه حساب کتاب کنم کمک میکردم.. مثل پیر مردا برا همه جوونا آرزوی خوشبختی میکردم.. خلاصه اینکه این ماجرا منو آدم خوب و مهربانی کرد.
حالا سوالم اینه که من به خاطر مرگ خوب شدم و آیا خدا این خوب شدن و قبول میکنه؟

گفتم: بله، اونجور که یاد گرفتم و به نظرم میرسه آدما تا دم رفتن خوب شدنشون واسه خدا عزیزه
آرام آرام آرام خدا حافظی کرد و تشکر، داشت میرفت گفتم: راستی نگفتی چقدر وقت داری؟
گفت: معلوم نیست بین یک روز تا چند هزار روز!!
یه چرتکه انداختم دیدم منم تقریبا همین قدرا وقت دارم! با تعجب گفتم: مگه بیماریت چیه؟
گفت: بیمار نیستم!

هم کفرم داشت در میومد و هم از تعجب داشتم شاخ دار میشدم.. گفتم: پس چی؟
گفت: فهمیدم مردنیم، رفتم دکتر گفتم: میتونید کاری کنید که نمیرم؟ گفتن: نه! گفتم: خارج چی؟ و باز گفتند: نه!
خلاصه حاجی ما رفتنی هستیم کی اش فرقی داره مگه؟...

واقعآ زیباست

پس از رسیدن یک تماس تلفنی برای یک عمل جراحی اورژانسی، پزشک با عجله راهی بیمارستان شد. او پس از اینکه جواب تلفن را داد، بلافاصله لباسهایش را عوض کرد و مستقیم وارد بخش جراحی شد.
او پدر پسر را دید که در راهرو می رفت و می آمد و منتظر دکتر بود. به محض دیدن دکتر، پدر داد زد: چرا اینقدر طول کشید تا بیایی؟ مگر نمیدانی زندگی پسر من در خطر است؟ مگر تو احساس مسئولیت نداری؟

پزشک لبخندی زد و گفت: “متأسفم، من در بیمارستان نبودم و پس از دریافت تماس تلفنی، هرچه سریعتر خودم را رساندم و اکنون، امیدوارم شما آرام باشید تا من بتوانم کارم را انجام دهم.
پدر با عصبانیت گفت:”آرام باشم؟! اگر پسر خودت همین حالا توی همین اتاق بود آیا تو میتوانستی آرام بگیری؟ اگر پسر خودت همین حالا میمرد چکار میکردی؟
پزشک دوباره لبخندی زد و پاسخ داد: “من جوابی را که در کتاب مقدس انجیل گفته شده میگویم” از خاک آمده ایم و به خاک باز می گردیم ، شفادهنده یکی از اسمهای خداوند است، پزشک نمیتواند عمر را افزایش دهد. برو و برای پسرت از خدا شفاعت بخواه. ما بهترین کارمان را انجام می دهیم به لطف و منت خدا .

پدر زمزمه کرد: (نصیحت کردن دیگران وقتی خودمان در شرایط آنان نیستیم آسان است ).

عمل جراحی چند ساعت طول کشید و بعد پزشک از اتاق عمل با خوشحالی بیرون آمد. خدا را شکر! پسر شما نجات پیدا کرد و بدون اینکه منتظر جواب پدر شود، با عجله و در حالیکه بیمارستان را ترک می کرد گفت : اگر شما سؤالی دارید، از پرستار بپرسید.

پدر با دیدن پرستاری که چند لحظه پس از ترک پزشک دید گفت: “چرا او اینقدر متکبر است؟ نمی توانست چند دقیقه صبر کند تا من در مورد وضعیت پسرم ازش سؤال کنم؟
پرستار درحالیکه اشک از چشمانش جاری بود پاسخ داد : پسرش دیروز در یک حادثه ی رانندگی مرد. وقتی ما با او برای عمل جراحی پسر تو تماس گرفتیم، او در مراسم تدفین بود و اکنون که او جان پسر تو را نجات داد. او با عجله اینجا را ترک کرد تا مراسم خاکسپاری پسرش را به اتمام برساند.”

هرگز در مورد کسی قضاوت نکنید! چون شما هرگز نمیدانید زندگی آنان چگونه است و چه بر آنان میگذرد یا آنان در چه شرایطی هستند

همیشه داریم با بدبینی و خودخواهی پیش میریم خوب

مردي صبح از خواب بيدار شد و ديد تبرش ناپديد شده . شك كرد كه همسايه اش آن را دزديده
باشد ، براي همين ، تمام روز اور ا زير نظر گرفت.
متوجه شد كه همسايه اش در دزدي مهارت دارد ، مثل يك دزد راه مي رود ، مثل دزدي كه
مي خواهد چيزي را پنهان كند ، پچ پچ مي كند ،آن قدر از شكش مطمئن شد كه تصميم گرفت
به خانه برگردد ، لباسش را عوض كند ، نزد قاضي برود و شكايت كند .
اما همين كه وارد خانه شد ، تبرش را پيدا كرد . زنش آن را جابه جا كرده بود. مرد از خانه
بيرون رفت و دوباره همسايه اش را زير نظر گرفت و دريافت كه او مثل يك آدم شريف راه مي
رود ، حرف مي زند ، و رفتار مي كند .
پائلو کوئیلو
همیشه این نکته را به یاد داشته باشید که
ما انسانها در هر موقعیتی معمولا آن چیزی را می بینیم که
دوست داریم ببینیم

به هرحال به دیگران هم یادبدهید

 

به کسی که دوستش داری کلید بده ولی برای کسی که دوستش نداری درب را باز کن!

همیشه خلاقیت و برگ برنده نوآوری دست آنهایی است که خودشان در گیر و دار مشکلات کاری را یادگرفته اند .

 هیچ وقت نگران این نباشید که کسی کاری را از شما یادبگیرد و جایی برای شما تنگ بشود و به واسطه اینکه او کارتان  را یاد گرفته است جایتان را بگیرد  . اتفاقا فکر می کنم آنهای که به جای تجربه دنبال معلم می گردند کمتر یاد می گیرند .

کسی که به اندازه نیازش یاد می گیرد هیچ وقت همه چیز را  یاد نمی گیرد . ولی کسی که خودش تجربه کند و یاد بگیرد ، نه تنها نیاز خودش را رفع می کند بلکه چیزهایی یاد می گیرد که شاید امروز مورد نیازش نباشد اما به مرور اندوخته شدن این تجربه ها باعث می شود گستره اطلاعاتشان به خلاقیتشان کمک کند!

و این را بدانید که اگر به کسی چیزی یاد ندهید او از کس دیگری یاد خواهد گرفت ! و شاید بیشتر از شما یاد بگیرد پس حتی به کسی که دلتان نمی خواهد چیزی یاد بدهید به اندازه نیازش به او یاد بدهید !

داستان

رفتم نشستم کنارش گفتم:برای چی نمیری گلات رو بفروشی؟ 

گفت:بفروشم که چی؟ تا دیروز میفروختم که با پولش ابجیمو ببرم دکتر

 دیشب حالش بد شد و مُرد با گریه گفت:تو میخواستی گل بخری؟

 گفتم:بخرم که چی؟ تا دیروز میخریدم برای عشقم 

امروز فهمیدم باید فراموشش کنم...!

 اشکاشو که پاک کرد,یه گل بهم داد با مردونگی گفت:

بگیر باید از نو شروع کرد تو بدون عشقت,من بدون خواهرم...

کورش کبیر

دختری به کوروش کبیر گفت:من عاشقت هستم....

کوروش گفت:لیاقت شما برادرم است که از من

زیباتر است و پشت سره شما ایستاده،دخترک

برگشت و دید کسی‌ نیست. کوروش گفت:اگر عاشق

 بودی پشت سرت را نگاه نمی‌کردی

دخترک کبریت فروش

دخترک برگشت

چه بزرگ شده بود!

پرسیدم پس کبریت هایت کو؟

پوزخندی زد.

گفتم می خواهم امشب با کبریت های ِ تو

شهر را به آتش بکشم

دخترک نگاهی انداخت،

تنم لرزید....

گفت:کبریت هایم را نخریدند

سال هاست تن می فروشم...

آشنا داری؟!

باید دوباره شروع کرد...

لطفآ

قضاوت....


ادامه نوشته

بی دلیل

 
دنبال کسی میگردم که توی بهار که زنگ بزنم بدون هیچ دلیل بگم:
میای بریم زیر این رگبار و هوای خوش قدم بزنیم؟در جوابم فقط بگه: نیم ساعت دیگه کجا باشم...
توی تابستون که زنگ بزنم بدون هیچ دلیل بگم:
میای بریم خیابون ولیعصر از ونک تا هر جا شد قدم بزنیم؟
در جوابم فقط بگه: ناهار اونجایی که من میگم...
... توی پاییز زنگ بزنم بدون هیچ دلیل بگم:
میای صدای ناله ی برگای سعدآباد رو در بیاریم خش خش صدا بدن؟در جوابم فقط بگه: دوربینتم بیار...
توی زمستون زنگ بزنم بدون هیچ دلیل بگم:
چنارای ولیعصر منتظرن با یه عالمه برف، بعد با تردید بپرسم: میای که؟
در جوابم بدون مکث بگه : یه جفت دستکش میارم فقط یه لنگه من یه لنگه تو...
سر اینکه دستای گره شدمون توی جیب کی باشه بعدا تصمیم میگیریم...

شک

هیزم شکن صبح از خواب بیدار شد و دید تبرش ناپدید شده.
شک کرد که همسایه اش آن را دزدیده باشد برای همین تمام روز او را زیر نظر گرفت.
متوجه شد همسایه اش در دزدی مهارت دارد مثل یک دزد راه می رود مثل دزدی که می خواهد چیزی را پنهان کند پچ پچ میکند.
آن قدر از شکش مطمئن شد که تصمیم گرفت به خانه برگردد لباسش را عوض کند و نزد قاضی برود.
اما همین که وارد خانه شد تبرش را پیدا کرد.
زنش آن را جابه جا کرده بود.
مرد از خانه بیرون رفت و دوباره همسایه را زیر نظر گرفت: و دریافت که او مثل یک آدم شریف راه می رود حرف می زند و رفتار می کند.»

گنجشک و خدا

روزها گذشت و گنجشک با خـدا هیچـ نگفتـ ... فرشتگانـ سراغشـ را از خـدا گرفتـند

و خدا هر بار به فرشتگان اینگونهـ میگفت: او می آید و با من راز و نیاز خواهد کـرد

من تنها گوشی هستم که غصه هایش را میشنود و یگانهـ قلبیـ ام که دردهایش را در خود

نگه می دارد...

سرانجام گنجشک روی شاخه ای از درخت دنیا نشست.فرشتگان چشم به او دوختند...

غمگین و افسرده بود ولی باز هیچـ نگفت! خدا لـب به سخن گشود:با من بگو از آنچهـ

سنگینی سینه ی توست؟ گنجشک گفت: لانه ی کوچکی داشتم آرامگاه خستگی هایم بود

و سر پناه بی کسی ام...تو همان را هم از من گرفتی این طوفان سهمگین و بی موقع چـه

بود؟!

          " سکوتی در عرش طنین انداز شد...فرشتگان همه سر به زیر افکندند..."

خدا گفت: ماری در راه لانه ات بود، خواب بودی...باد را گفتم  تا لانه ات را واژگون کند

آنگاه تو ا ز کمین مار پرگشودی... گنـجشکــ خــیرهـ در خــــدایی خــــدا ماند...

خدا گفت: و چه بسیار بلاها که به واسطه ی محبتم از تو دور کردم و تو ندانسته به دشمنی ام بر

خواستی

خدایا شکر

زن با لباسهای كهنه و مندرس  و نگاهی مغموم  وارد خواربار فروشی محله شد و با فروتنی از صاحب مغازه خواست كمی خواروبار به او بدهد. به نرمی گفت شوهرش بيمار است و نميتواند كار كند و شش بچه شان بی غذا مانده اند. صاحب مغازه، با بی اعتنايی محلش نگذاشت و با حالت بدی خواست او را بيرون كند.زن نيازمند در حالی كه اصرار ميكرد گفت: آقا شما را به خدا به محض اينكه بتوانم پولتان را می آورم
مغازه دار گفت نسيه نميدهم...مشتری ديگری كه كنار پيشخوان ايستاده بود و گفت و گوی آن دو را ميشنيد به مغازه دار گفت : ببين اين خانم چه ميخواهد خريد اين خانم با من !!!
خواربار فروش گفت: لازم نيست خودم ميدهم ليست خريدت كو ؟
زنـ گفت : اينجاست... ليستات را بگذار روي ترازو به اندازه ی وزنش هر چه خواستی ببر  !!زن با خجالت يك لحظه مكث كرد، از كيفش تكه كاغذی درآورد و چيزی رويش نوشت و آن را روی كفه ترازو گذاشت. همه با تعجب ديدند كفه ی ترازو پايين رفت.خواربارفروش باورش نميشدمشتری از سر رضايت خنديد.مغازه دار با ناباوری شروع به گذاشتن جنس در كفه ی ديگر ترازو كرد كفه ی ترازو برابر نشد، آن قدر چيز گذاشت تا كفه ها برابرشدنددر اين وقت ، خواربار فروش با تعجب و دلخوری تكه كاغذ را برداشت ببيند روی آن چه نوشته است.كاغذ ليست خريد نبود ، دعای زن بود كه نوشته بود :
"
ای خداي عزيزم تو از نياز من با خبری، خودت آن را برآورده كن"

خدایا بهـ بزرگی و عظمتت شکر...

قضاوت ممنوع

معلم عصبی دفتر رو روی میز كوبید و داد زد: سارا ...
دخترك خودش رو جمع و جور كرد، سرش رو پایین انداخت و خودش رو تا جلوی میز معلم كشید و با صدای لرزان گفت : بله خانوم؟
معلم كه از عصبانیت شقیقه هاش می زد، تو چشمای سیاه و مظلوم دخترك خیره شد و داد زد:
چند بار بگم مشقاتو تمیز بنویس و دفترت رو سیاه و پاره نكن ؟ هـــا؟! فردا مادرت رو میاری مدرسه می خوام در مورد بچه بی انضباطش باهاش صحبت كنم!
دخترك چونه ی لرزونش رو جمع كرد... بغضش رو به زحمت قورت داد و آروم گفت:

خانوم... مادرم مریضه... اما بابام گفته آخر ماه بهش حقوق می دن...
اونوقت می شه مامانم رو بستری كنیم كه دیگه از گلوش خون نیاد... اونوقت می شه برای خواهرم شیر خشك بخریم كه شب تا صبح گریه نكنه... اونوقت... اونوقت قول داده اگه پولی موند برای من هم یه دفتر بخره كه من دفترهای داداشم رو پاك نكنم و توش بنویسم... اونوقت قول می دم مشقامو ...

معلم صندلیش رو به سمت تخته چرخوند و گفت بشین سارا ...
و كاسه اشك چشمش روی گونه خالی شد . . .

چارلی چاپلین


دخترم هیچ کس و هیچ چیز دیگر را در این جهان نمیتوان یافت که شایسته آن باشد که دختری ناخن پای خود را به خاطر آن عریان کند.

برهنگی بیماری عصر ماست . به گمان من تن عریان تو باید از آن کسی باشد که روح عریانش از آن توست...

عشق

یکی از دوستانم با یک زن بازیگر معروف که فوق العاده زیبا است ازدواج کرد اما درست زمانی که

همه به خوشبختی این زن و شوهر غبطه می خوردند، آنها از هم جدا شند طولی نکشید که

دوستم دوباره ازدواج کرد.

همسر دومش یک دختر عادی با چهره ای بسیار معمولی است اما به نظر می رسد که دوستم

بیشتر و عمیق تر از گذشته عاشق همسرش است عده ای آدم فضول در اطراف، از او می پرسند:

فکر نمیکنی همسر قبلی ات خوشگل تر بود ؟

دوستم با قاطعیت به آنها جواب می دهد: نه اصلا، اتفاقا وقتی از چیزی عصبانی میشد و فریاد

میزد، خیلی وحشی و زشت به نظرم می رسید. اما همسر کنونی ام این طور نیست. به نظر من

او همیشه زیبا، با سلیقه و باهوش است. وقتی این حرف را می زند دوستانش می خندند و

می گویند: کاملا متوجه شدیم.

می گویند: زن ها به خاطر زیبا بودنشان دوست داشتنی نمی شوند، بلکه اگر دوست داشتنی

باشند، زیبا به نظر می رسند.

بچه ها هرگز مادرشان را زشت نمی دانند.

سگ ها اصلا به صاحبان فقیرشان پارس نمی کنند.

اسکیمو ها هم از سرمای آلاسکا بدشان نمی آید.

اگر کسی یا جایی را دوست داشته باشید، آنها را زیبا خواهید یافت زیرا "حس زیبا دیدن" همان

عشق است.