یلدای غیبتت


آقای من...

یلدای غیبتت کی صبح می شود؟

نگاه کن

آخرین دانه انار کاسه صبرم تمام شد

ای کاش یاد بگیریم برای خالی کردن خودمان هیچ وقت کسی را لبریز نکنیم "خسرو شکیبایی"


طاقت


میان این همه گرگ خودم را به موش مردگی میزنم

نه اینکه از خورده شدن بترسم!

طاقت زخم تازه ندارم...

برای برادرم محمد


ادامه نوشته

تلف شدم


با چمداني پر از بغض

مسافر شد

در راه، چمدان تركيد

تنها تلفات اين انفجار

خودش بود


می شنوی خدااااااااااااااا؟؟؟؟


دلــم مـرهــمــی مــی خــواهــد از جــنــس خــودت ،
نــزدیــک ... بــی خـطــر ... بـخـشـنــده ... بــی مــنّـت ...

عصبانی که نیستی هااااااااااان؟؟؟؟


وقتـــي حـــرف راســـت مي زنيـــد

     فقط انسانهايـي از دستـتان عصباني مي شوندكه همـــــه زندگيشـــــان بر "دروغ" استـــوار اســـت !!!

عادت می کنیم

با خودمان می گوییم، عادت می کنیم و با صراحت زیادی ، این جمله را تکرار می کنیم .


      آن چیزی که هیچ کس نمی پرسد ، این است که :

" به چه قیمتی عادت می کنیم ؟ "

" ژوزه ساراماگو "

وقتی تو نیستی ...


وقتی تو نیستی ...

شادی کلام نامفهومی ست !

و " دوستت می‌دارم " رازی‌ ست

که در میان حنجره‌ ام دق می‌کند

و من چگونه بی‌ تو نگیرد دلم ؟

اینجا که ساعت وآیینه و هوا ... به تو معتادند ...  

" حسین منزوی "

برو ولی ....بمون

هی پا به پا نکن که بگویم سفر به خیر!
مجبـور نیستـی که بمانی
... ولی نرو

مهدی فرجی


http://up08.persianfun.info/img/91/8/pf/Namayeshe%20Ehsas%203/7.jpg

آدمـای دلتــــــــــنگ
وقتی خیلی بهشون خوش میگذره و میخندند
یهو سرشونو برمیگردونند اونوری
یکم ثابت میشن
یواش یواش چشاشــــــون پر از اشـــــــک میشه

شعر عاشقانه جهان شبیه تواند!!

تمام شعرهای عاشقانه جهان شبیه تواند!!

تو اما.....

  پشت استعاره ای ایستاده ای که به ذهن هیچ شاعری نخواهی رسید.

شاید...


سنگ ها شاید


اما.....


گنجشک ها


هیچ وقت مفت نبوده اند


قلبشان همیشه می زند...!!


مدتی ست زیاد حــرف میزنم.... !

امّــا....
.
.
.
.

« حــرفم » را نمی زنم ...!!

نذرتان قبول.....!

یـک محل را نذری می دهیم

بی آنکه حواسمـان باشد

نیازمندان ، زورشان به صف ایستادن نمـی رسـد ...

و اگـر هـم بـرسد

از لباسهایشان خجالت می کشند ....

...

نذرتان قبول.....!

که هم محلی هایتان

از زعفـران برنـج نـذری تان تعریف مـی کنند ...!!!

راست است که صاحبان "دل‌های حساس" نمی‌میرند ..!  بلکـه بی‌هــنگام "ناپـدیـد" مـی‌شـــــوند .  شاملو


آهای نیمکت ها.....!!! بیهوده نشسته اید... آنکه باید می آمد؛ رفت.........!

به احترام رفتنت.. کلاهى که بر سرم گذاشتى را برمى دارم..


دنیای عجیب

دنیای عجیبی شده است . . .


برای دروغ هایمان ،


خدا را قسم میخوریم ،


و به حرف راست که میرسیم ؛


می شود جان ِ تــو…

مریمانه معترفم...

تمام تنم میلرزد....

از زخمهایی که خورده ام..!!

من از دست رفته ام...

شکســـــته ام می فهمی؟؟

به انتهای بودنم رسیده اما....!


اشــــــک نمیریزم...

پنهان شده ام...

پشت لبخـــندی که درد میــــکند!!

اینم از روزگار!

خسرو شکیبایی می گفت: بعضی وقت ها { روزگار} ؛

یکی طوری می سوزونتت که هزار نفر نمیتونن خاموشت کنن،

بعضی وقت ها یکی طوری خاموشت میکنه که هزار نفر نمیتونن روشنت کنن.
...


زمانه ایست که خیلی خیلی ، چیزها آنطوری که بود یا باید باشد نیست.

خیلی وقته

هر چه از مــن دور می شــوی....

سايـــه ات بزرگـــ می شــــود...

می افــــتد روی زندگــيـــم....

سيـاه ميـــــشود روزگـارم...!!!

ندیده ای؟!  همان انگشت که ماه را نشان می داد  ماشه را کشید...


فقر

ميخواهم  بگويم ......
فقر  همه جا سر ميكشد .......
فقر ، گرسنگي نيست ، عرياني  هم  نيست ......
فقر ، چيزي را  " نداشتن " است ، ولي  ، آن چيز پول نيست ..... طلا و غذا نيست  .......
فقر  ،  همان گرد و خاكي است كه بر كتابهاي فروش نرفتهء يك كتابفروشي مي نشيند ......
فقر ،  تيغه هاي برنده ماشين بازيافت است ،‌ كه روزنامه هاي برگشتي را خرد ميكند ......
فقر ، كتيبهء سه هزار ساله اي است كه روي آن يادگاري نوشته اند .....
فقر ، پوست موزي است كه از پنجره يك اتومبيل به خيابان انداخته ميشود .....
فقر ،  همه جا سر ميكشد ........
فقر ، شب را " بي غذا  " سر كردن نيست ..
فقر ، روز را  " بي انديشه"   سر كردن است

گیاه خوارم ...

  از وقتی شاعر شدم ،

 

   حتی فریادهای یک گوسفند عاشق را

 

         در خورشت مادرم احساس میکنم ... !

با تو خوب خوبم!

حال من خوب است اما با تو بهتر می‌شوم‌

آخ‌… تا می‌بینمت یک جور دیگر می‌شوم‌

با تو حس شعر در من بیشتر گل می‌کند

یاسم و باران که می‌بارد معطر می‌شوم‌

در لباس آبی از من بیشتر دل می‌بری‌…

آسمان وقتی که می‌پوشی کبوتر می‌شوم‌

میل‌، میل توست‌، امّا بی تو باور کن که من‌

در هجوم بادهای سخت‌، پرپر می‌شوم…


صداقت

گاهی دلم برای چوپان دروغگو خیلی می سوزد !

بیچاره ۲ بار بیشتر دروغ نگفت            

 انگشت نما شد                

ولی ما هنوز صادق ترینیم ...!  

با خودم فکر می کنم اصلا چرا باید
رباب ، با آب هم قافیه باشد

گاه روضه خوان ها زیادی شلوغش می کنند
حرمله آنقدر ها هم که می گویند تیر انداز ماهری نبود
هدف های روشنی داشت
چشم عباس ، گلوی تو ، سینه حسین...


تنها تو بودی که خوب فهمیدی
استخوانی که در گلوی علی بود سه شعبه داشت

شش ماه علی بودن را طاقت آوردی
خون تو جاذبهء زمین را بی اعتبار کرد

حالا پدرت یک قدم سوی خیمه  می رود ، بر می گردد
می رود ، بر می گردد
می رود...
میرود پشت خیمه ها
با غلاف شمشیر برایت از خاک گهواره ای می سازد
تادیگر صدای سم اسب های وحشی از خواب بیدارت نکند

رباب می رسد از راه
با نگاه
بایک جملهء کوتاه
آقا خودتان که سالمید انشاالله...
اصغرم فدای سر...

حمیدرضا برقعه ای