یلدای غیبتت
آقای من... یلدای غیبتت کی صبح می شود؟ نگاه کن آخرین دانه انار کاسه صبرم تمام شد
آقای من... یلدای غیبتت کی صبح می شود؟ نگاه کن آخرین دانه انار کاسه صبرم تمام شد
میان این همه گرگ خودم را به موش مردگی میزنم نه اینکه از خورده شدن بترسم! طاقت زخم تازه ندارم...
با چمداني پر از بغض
مسافر شد
در راه، چمدان تركيد
تنها تلفات اين انفجار
خودش بود
دلــم مـرهــمــی مــی خــواهــد از جــنــس خــودت ،
نــزدیــک ... بــی خـطــر ... بـخـشـنــده ... بــی
مــنّـت ...
وقتـــي حـــرف راســـت مي زنيـــد
با خودمان می گوییم، عادت می کنیم و با صراحت زیادی ، این جمله را تکرار می کنیم .
آن چیزی که هیچ کس نمی پرسد ، این است که :
" به چه قیمتی عادت می کنیم ؟ "
" ژوزه ساراماگو "
وقتی تو نیستی ...
شادی کلام نامفهومی ست !
و " دوستت میدارم " رازی ست
که در میان
حنجره ام دق میکند
و من چگونه بی تو
نگیرد دلم ؟
اینجا که ساعت وآیینه و هوا ... به تو معتادند ...
" حسین منزوی "
مهدی فرجی
آدمـای دلتــــــــــنگ
وقتی خیلی بهشون خوش میگذره و میخندند
یهو سرشونو برمیگردونند اونوری
یکم ثابت میشن
یواش یواش چشاشــــــون پر از اشـــــــک میشه
تو اما.....
پشت استعاره ای ایستاده ای که به ذهن هیچ شاعری نخواهی رسید.
مدتی ست زیاد حــرف میزنم.... !
امّــا....
.
.
.
.
« حــرفم » را نمی زنم ...!!
یـک محل را نذری می دهیم بی آنکه حواسمـان باشد نیازمندان ، زورشان به صف ایستادن نمـی رسـد ... و اگـر هـم بـرسد از لباسهایشان خجالت می کشند .... ... نذرتان قبول.....! که هم محلی هایتان از زعفـران برنـج نـذری تان تعریف مـی کنند ...!!!
دنیای عجیبی شده است . . . برای دروغ هایمان ، خدا را قسم میخوریم ، و به حرف راست که میرسیم ؛ می شود جان ِ تــو…
تمام تنم میلرزد....
از زخمهایی که خورده ام..!!
من از دست رفته ام...
شکســـــته ام می فهمی؟؟
به انتهای بودنم رسیده اما....!
خسرو شکیبایی می گفت: بعضی وقت ها { روزگار} ؛
یکی طوری می سوزونتت که هزار نفر نمیتونن خاموشت کنن،
بعضی وقت ها یکی طوری خاموشت میکنه که هزار نفر نمیتونن روشنت کنن.
...
از وقتی شاعر شدم ، حتی فریادهای یک گوسفند عاشق را در خورشت مادرم احساس میکنم ... !
حال من خوب است اما با تو بهتر میشوم آخ… تا میبینمت یک جور دیگر میشوم با تو حس شعر در من بیشتر گل میکند یاسم و باران که میبارد معطر میشوم در لباس آبی از من بیشتر دل میبری… آسمان وقتی که میپوشی کبوتر میشوم میل، میل توست، امّا بی تو باور کن که من در هجوم بادهای سخت، پرپر میشوم…
گاهی دلم برای چوپان دروغگو خیلی می سوزد !
بیچاره ۲ بار بیشتر دروغ نگفت
انگشت نما شد
ولی ما هنوز صادق ترینیم ...!
با خودم فکر می کنم اصلا چرا باید
رباب ، با آب هم قافیه باشد
گاه روضه خوان ها زیادی شلوغش می کنند
حرمله آنقدر ها هم که می گویند تیر انداز ماهری نبود
هدف های روشنی داشت
چشم عباس ، گلوی تو ، سینه حسین...
تنها تو بودی که خوب فهمیدی
استخوانی که در گلوی علی بود سه شعبه داشت
شش ماه علی بودن را طاقت آوردی
خون تو جاذبهء زمین را بی اعتبار کرد
حالا پدرت یک قدم سوی خیمه می رود ، بر می گردد
می رود ، بر می گردد
می رود...
میرود پشت خیمه ها
با غلاف شمشیر برایت از خاک گهواره ای می سازد
تادیگر صدای سم اسب های وحشی از خواب بیدارت نکند
رباب می رسد از راه
با نگاه
بایک جملهء کوتاه
آقا خودتان که سالمید انشاالله...
اصغرم فدای سر...
حمیدرضا برقعه ای