برای بی تابی سارینا

"تمام آن چیزهایی که ....

دیوار میان رسیدن ما بودند....

انتظار فرو ریختن.....

عذابشان می داد....."

سالهاست که دیوارها فرو ریخته اند.....

و برای رسیدن ما دیگر تمنایی نیست!!

نبودن هیچ کس سخت نیست...

 

      فراموش کردن یک بودن سخت است....!!

آموخته ام

آموخته ام که....

آموخته ام که تنها نیازی که مرا کامل می کند نیاز به خداست.

آموخته ام که خدا تنها عشق است و عشق تنها خداست.

آموخته ام که وقتی نا امید می شوم خداوند با تمام عظمتش ناراحت می شود

 

وعاشقانه انتظار می کشد که به رحمت او بار دیگر امیدوار شوم

آموخته ام که اگر به آنچه خواسته ام نرسیده ام یعنی خدا برایم بهتر از آن را

 فراهم کرده است.

آموخته ام که اولین شرط رسیدن به هدف علاقه است.

آموخته ام لبخند ارزانترین راهی ست که می توان با آن نگاه را وسعت بخشید.

آموخته ام آنچه امروز در دست دارم ممکن است آرزوی فرداهایم باشد.

آموخته ام زندگی مثل یک نقاشی ست با این تفاوت که در آن از پاک کردن

 

خبری نیست.

آموخته ام که هیچ روزی از امروز با ارزشتر نیست.

آموخته ام که زندگی دشوار است اما من از او سخت ترم.

آموخته ام که زندگی را از طبیعت بیاموزم

چون بید متواضع باشم

چون سرو راست قامت

چون صنوبر صبور

مثل  بلوط مقاوم

مثل رود روان

مثل خورشید با سخاوت و مثل ابر با کرامت باشم

 

کار دیگر گذشته است از کار، جای باران تگرگ می‌باردزخم شمشیر آسمان کاری‌ست، زخم‌ها زخم و دردها دردند

شعری از شیما شاه سواران

به یاد 6سال .....


 

خسته از سوختن و ساختنی حق داری
خسته از این همه پرپر زدنی حق داری

كرم ابريشمی و جرات پروازت نيست
پيله از ترس اگر هم بتنی حق داری

ابری امروز اگر، قطره‌ای از مردابی
بايد از اصل خودت دل بكنی حق داری

سپر انداختم و نيزه نشانم دادی
جنگ جنگ است تو بايد بزنی حق داری

توبه از نام اگر می‌شكنم حق دارم
توبه از ننگ اگر می‌شكنی حق داری

يوسف آنقدر شكسته‌ست که نشناختی‌اش
باز هم منتظر پيرهنی حق داری

ما دو كوهيم كه هرگز نرسيديم به هم
سرد و مغرور تو هم مثل منی حق داری

شعری از شیما شاه سواران3

 

سايه ی آسمان نورد مرا چشم شور زمين به خاك انداخت
يك به يك هركسی كه آدم بود از بهشت برين به خاك انداخت

من به جرم خيانت شيطان به زمين و زمان بدهكارم
دست هايم تهی شد از بس كه مار از آستين به خاك انداخت

جای ته مانده های ايمانم در نگاهم گناه می رقصيد
عاشقی عصمت زليخا را مثل آيين دين به خاك انداخت

چشم هايش چه بر سرم آورد يكه تاز قبيله ام بودم
تن به تن در نبرد روح مرا با تنی آتشين به خاك انداخت

پرده بردار رازها ابراست مانده نفرين ماه پشت سرش
من كدامين نگفته را گفتم كه مرا اينچنين به خاك انداخت

شعری از شیما شاه سواران2

 

تو سيبی سرخ بودی تكه تكه ماهي‌ات كردند
به دريا دل زدی و رودها همراهي‌ات كردند

مكافات رفيق نيمه‌ی راهت شدن اين است
ببينم پيش چشمم، چشم‌هايی راهي‌ات كردند

تو را با سطل از چاه سياهی در نياوردند
تو سهم آسمان بودی‌، كبوتر چاهي‌ات كردند

بگو هر شاخه سيبی بر سر تو، سنگ می‌كوبيد
بگو بالابلندان، رحم بر كوتاهي‌ات كردند؟

تو را باب دل منقار زاغك‌ها درآوردند
سرشتت كوه بود اما مترسك‌كاهي‌ات كردند

شعری از شیما شاه سواران

چگونه بی تو بگويم كه هر چه بادا باد
كه می‌كند غم عشق تو ريشه از بنياد

چقدر سر به هوايی و سركش و مغرور
به سرو تكيه زدم قامتش فريبم داد

تو باد بودی و من برگ دير فهميدم
هزار برگ خزان می‌‌روند اگر بر باد

انار كال درختان پناه‌شان شاخه‌ست
انار تا برسد شاخه می‌رود از ياد

هميشه ميوه‌ی شيرين به خاك می‌افتد
مرا نچيدی و اين ميوه از دهان افتاد

چه بی‌ثمر به دل سنگ تيشه می‌كوبم
عوض شده‌ست زمانه عوض شده فرهاد

ميان عشق و اسارت هزار فرسنگ است
كه هر كه دل به كسی داد می‌شود آزاد

من غریبم و از این جمع سوالی دارم
معنی مرگ کدام است به فرهنگ شما؟

نه سیب نه گندم است بین من و تو

بین من و تو گم است بین من وتو

این عشق که دیگران از او می گویند

یک سوءتفاهم است بین من و تو

نجمه زارع

دلی که می‌کشی از آن عذاب بی‌رحم است
قبول می‌کنم او بی‌حساب بی‌رحم است
خودت از آن دمِ اوّل سؤال کردی: هست
دلت چگونه؟ ـ و دادم جواب: بی‌رحم است
تو تشنه سمت دلم آمدی؟ نمی‌دانی
که شاهزاده‌ی زیبای آب بی‌رحم است؟
وَ گونه‌های تو سرخند و سوخته گفتی
که در ولایتتان آفتاب بی‌رحم است
تو کنجِ خانه نشستی که اعتراض کنی
به دختری که در این اعتصاب بی‌رحم است
من این خدای تو را دیده‌ام؛ دعایت را
از او نخواه کند مستجاب، بی‌رحم است

درد من حصار برکه نیست

درد زیستن با ماهیانی ست که فکر دریا به ذهنشان خطور نکرده است!