خدا هم خبر از ما نگرفت
بنويسيد خداهم خبرازما نگرفت
خبرازبی كسی آدم وحوانگرفت
همه جاغصه ی نان بود وغم دربه دری
... ...
بنويسيد كه نفرين ودعاها نگرفت
دردل حادثه مرديم وفراموش شديم
شب سردی كه دل مردم دنيا نگرفت
ونه سيب است نه گندم گنه ما و شما
نه بهشتی كه درآن حسرتمان جانگرفت
تاكه ابليس شدهمسايه ای ازما وشما
سريك سفره نشستيم وجهان پانگرفت
بعدازآن بودنمك خورده نمكدان كه شكست
ساده گی مرد وخداهم خبرازمانگرفت
+ نوشته شده در چهارشنبه بیست و سوم فروردین ۱۳۹۱ ساعت 20:10 توسط مریم سادات جواهرزاده
|