اززبان حضرت...
ززبان حضرت...زهــرا(س) نفس نفس زدنت مي كُشد مراخون لخته هاي روي تنت مي كُشد مـرا
ازخون ِ تـازه... پــيرُهنت لـّکه دار شـد
سُــرخي روي پــــيرُهنت مي كُشد مرا
از طــرز راه رفــتن تو جان من گرفت
اي قد رشـيده!خـَـم شدنت مي كُشد مرا
يــا روگـرفـتـنت نــفسم را بـريده است
يا ايــنكه پـــوشيه زدنـت مي كُــشد مرا
تـــغییر کرده طـرز بـــیان و کـــلام تو
وضــعـيّـت ِ لـب و دَهـنت مي كُـشد مرا
يا تـــكيه روي قــامت ديــوار مي دهی...
يا دسـت بر كــمر زدنـت مي كُشد مرا
پـهلوُ بــازوُ سَـر و سـينت شكسته است
آســـيـب هــاي بـربــدنت مي كُـشد مرا
يا از فــشار آن در و ديـوار جـان دهميا لحظه اي كه مي زدنت... مي كُشد مرا
يا عـُـمرمن به ســربـرسد از فــراق تـو
يا مــــاتم كــمر شــكـنت مي كُــشد مراآنروزبـين كوچه چه رُخ داده فاطمه(س)؟
بُـغض گرفتهء حـسنت(ع) مي كُشد مراهم دخــترت بــــهانهء مــادرگرفته است
هم گـــريه هاي بي كـَفنت مي كُشد مرا