زن با لباسهای كهنه و مندرس  و نگاهی مغموم  وارد خواربار فروشی محله شد و با فروتنی از صاحب مغازه خواست كمی خواروبار به او بدهد. به نرمی گفت شوهرش بيمار است و نميتواند كار كند و شش بچه شان بی غذا مانده اند. صاحب مغازه، با بی اعتنايی محلش نگذاشت و با حالت بدی خواست او را بيرون كند.زن نيازمند در حالی كه اصرار ميكرد گفت: آقا شما را به خدا به محض اينكه بتوانم پولتان را می آورم
مغازه دار گفت نسيه نميدهم...مشتری ديگری كه كنار پيشخوان ايستاده بود و گفت و گوی آن دو را ميشنيد به مغازه دار گفت : ببين اين خانم چه ميخواهد خريد اين خانم با من !!!
خواربار فروش گفت: لازم نيست خودم ميدهم ليست خريدت كو ؟
زنـ گفت : اينجاست... ليستات را بگذار روي ترازو به اندازه ی وزنش هر چه خواستی ببر  !!زن با خجالت يك لحظه مكث كرد، از كيفش تكه كاغذی درآورد و چيزی رويش نوشت و آن را روی كفه ترازو گذاشت. همه با تعجب ديدند كفه ی ترازو پايين رفت.خواربارفروش باورش نميشدمشتری از سر رضايت خنديد.مغازه دار با ناباوری شروع به گذاشتن جنس در كفه ی ديگر ترازو كرد كفه ی ترازو برابر نشد، آن قدر چيز گذاشت تا كفه ها برابرشدنددر اين وقت ، خواربار فروش با تعجب و دلخوری تكه كاغذ را برداشت ببيند روی آن چه نوشته است.كاغذ ليست خريد نبود ، دعای زن بود كه نوشته بود :
"
ای خداي عزيزم تو از نياز من با خبری، خودت آن را برآورده كن"

خدایا بهـ بزرگی و عظمتت شکر...