داستان
رفتم نشستم کنارش گفتم:برای چی نمیری گلات رو بفروشی؟
گفت:بفروشم که چی؟ تا دیروز میفروختم که با پولش ابجیمو ببرم دکتر
دیشب حالش بد شد و مُرد با گریه گفت:تو میخواستی گل بخری؟
گفتم:بخرم که چی؟ تا دیروز میخریدم برای عشقم
امروز فهمیدم باید فراموشش کنم...!
اشکاشو که پاک کرد,یه گل بهم داد با مردونگی گفت:
بگیر باید از نو شروع کرد تو بدون عشقت,من بدون خواهرم...

+ نوشته شده در یکشنبه بیست و هشتم خرداد ۱۳۹۱ ساعت 14:54 توسط مریم سادات جواهرزاده
|